This planet is Public.
You too can create your own planet.
This planet has one website
36 بطری
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
36 بطری
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
بیمارستان
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
بیمارستان
چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
بهلول و پل صراط
آورده اند كه بهلول بیشتر اوقات در قبرستان می نشست
روزی هارون كه به قصد شكار از آنجا میگذشت از وی پرسید:بهلول اینجا چه
میكنی؟
بهلول گفت:به دیدن اشخاصی آمده ام كه نه غیبت مردم را می نمایند ،نه از من
توقعی دارند ونه من را آزار میدهند.
هارون گفت:آیا با دیدن قبرستان ،می توانی از پل صراط و سؤال و جوابش مرا
آگاهی دهی؟
بهلول گفت:در همین محل آتشی بیفروزید و سینی فلزی بر روی آن نهید تا داغ
شود ،پس به هارون گفت: من با پای برهنه بر آن می ایستم و نام خود وهرچه
دارم و هرچه امروز خوردم و آشامیدم ذكر می نمایم ،تو نیز باید چنین كنی...
پس روی سینی ایستاد به سرعت گفت:بهلول و خرقه ای و نان جو و سركه و فوری
پایین جست.
چون نوبت به هارون رسید در معرفی نامش آنقدر بر سینی ایستاد كه پایش بسوخت و
طاقت نیاورد وبیفتاد.
آنگاه بهلول گفت: ای هارون این نمونه دنیوی سؤال و جواب آخرت است.
آنها كه درویشند و از تجملات دنیا بهره ای ندارند آسوده از پل صراط بگذرند و
آنها كه پایبند دنیا بوده اند میسوزند و گرفتار میشوند
بهلول و پل صراط
آورده اند كه بهلول بیشتر اوقات در قبرستان می نشست
روزی هارون كه به قصد شكار از آنجا میگذشت از وی پرسید:بهلول اینجا چه
میكنی؟
بهلول گفت:به دیدن اشخاصی آمده ام كه نه غیبت مردم را می نمایند ،نه از من
توقعی دارند ونه من را آزار میدهند.
هارون گفت:آیا با دیدن قبرستان ،می توانی از پل صراط و سؤال و جوابش مرا
آگاهی دهی؟
بهلول گفت:در همین محل آتشی بیفروزید و سینی فلزی بر روی آن نهید تا داغ
شود ،پس به هارون گفت: من با پای برهنه بر آن می ایستم و نام خود وهرچه
دارم و هرچه امروز خوردم و آشامیدم ذكر می نمایم ،تو نیز باید چنین كنی...
پس روی سینی ایستاد به سرعت گفت:بهلول و خرقه ای و نان جو و سركه و فوری
پایین جست.
چون نوبت به هارون رسید در معرفی نامش آنقدر بر سینی ایستاد كه پایش بسوخت و
طاقت نیاورد وبیفتاد.
آنگاه بهلول گفت: ای هارون این نمونه دنیوی سؤال و جواب آخرت است.
آنها كه درویشند و از تجملات دنیا بهره ای ندارند آسوده از پل صراط بگذرند و
آنها كه پایبند دنیا بوده اند میسوزند و گرفتار میشوند
آزادی حقیقی
آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم .
ویکتور کوزن
آزادی حقیقی
آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم .
ویکتور کوزن
مهارت کشف دروغ
پدری در تربیت پسر کوچک خود، تلاش وافری می نمود و بسیارمواظب بود که به فرزندش هرگز دروغ نگوید. او می خواست که اعتماد پسرک به او هرگز از بین نرود.
پدر رفتار خود را تا سن چهار سالگی فرزندش ادامه داد تا این که دریافت اینک ممکن است فرزندش به سادگی گول بخورد چرا که او با اطمینان کامل به هر آن چه پدر می گفت باور داشت و این امر باعث باعث اضطراب پدرش شده بود، لذا تصمیم گرفت که به تدریج به فرزندش بفهماند که ممکن است برخی ازسخنان دروغ و بی اساس باشند.
بدین ترتیب پدر اقدام به گفتن سخنان نادرست و اشتباه نمود اما طوری رفتار کند که فرزندش بتواند آن ها را به راحتی کشف نماید و برای شروع، کارش را با دروغ های بزرگ شروع کرد که شامل بخش کوچکی از حقیقت نیز بودند، بنابراین روزی به فرزندش گفت : پسرم، هوا چقدر تاریک شده است ؟!
پسرک نگاهی به بیرون از پنجره انداخت و گفت :
اما هوا هنوز روشنه که! اشتباه نمی کنی پدر؟ !
پدر چشمکی زد و گفت: عزیزم اگر چشمهایت را ببندی، خواهی دید که همه جا تاریکه.
فرزند به این گفته پدرش خندید، چرا که به راحتی دریافت او دروغ می گوید. چندین هفته بدین منوال گذشت و عاقبت پسرک دریافت که چگونه با دروغ ها برخورد کند و بدین نحو مهارت مهمی را در زندگی فرا گرفت و دیگر امکان گول خوری و آسیب پذیری پسرک برای همیشه منتفی شد.
مهارت کشف دروغ
پدری در تربیت پسر کوچک خود، تلاش وافری می نمود و بسیارمواظب بود که به فرزندش هرگز دروغ نگوید. او می خواست که اعتماد پسرک به او هرگز از بین نرود.
پدر رفتار خود را تا سن چهار سالگی فرزندش ادامه داد تا این که دریافت اینک ممکن است فرزندش به سادگی گول بخورد چرا که او با اطمینان کامل به هر آن چه پدر می گفت باور داشت و این امر باعث باعث اضطراب پدرش شده بود، لذا تصمیم گرفت که به تدریج به فرزندش بفهماند که ممکن است برخی ازسخنان دروغ و بی اساس باشند.
بدین ترتیب پدر اقدام به گفتن سخنان نادرست و اشتباه نمود اما طوری رفتار کند که فرزندش بتواند آن ها را به راحتی کشف نماید و برای شروع، کارش را با دروغ های بزرگ شروع کرد که شامل بخش کوچکی از حقیقت نیز بودند، بنابراین روزی به فرزندش گفت : پسرم، هوا چقدر تاریک شده است ؟!
پسرک نگاهی به بیرون از پنجره انداخت و گفت :
اما هوا هنوز روشنه که! اشتباه نمی کنی پدر؟ !
پدر چشمکی زد و گفت: عزیزم اگر چشمهایت را ببندی، خواهی دید که همه جا تاریکه.
فرزند به این گفته پدرش خندید، چرا که به راحتی دریافت او دروغ می گوید. چندین هفته بدین منوال گذشت و عاقبت پسرک دریافت که چگونه با دروغ ها برخورد کند و بدین نحو مهارت مهمی را در زندگی فرا گرفت و دیگر امکان گول خوری و آسیب پذیری پسرک برای همیشه منتفی شد.
همسایه
وقتی مشکلت را به همسایه می گوئی ، بخشی از دلت را برایش می گشائی . اگر او روح بزرگی داشته باشد از تو تشکر میکند و اگر روح کوچکی داشته باشد تو را حقیر می شمارد .
همسایه
وقتی مشکلت را به همسایه می گوئی ، بخشی از دلت را برایش می گشائی . اگر او روح بزرگی داشته باشد از تو تشکر میکند و اگر روح کوچکی داشته باشد تو را حقیر می شمارد .
فرونشاندن خشم مشتریان ناراضی
مواجهه و برخورد با یك مشتری ناراضی و
عصبانی، كابوسی است كه تمامی صاحبان كسب و كارها آن را تجربه میكنند.
زمانی كه اشتباه یا مشكلی در ارایهی خدمات یا محصولی رخ دهد، مشتریان
شكایتهای خود را آغاز میكنند. سپس خشم آنها اوج گرفته و تبدیل به فریاد
میشود.
اگرچه لازم است كه تمامی افرادی كه در كسب و كارهای كوچك هستند، به این
گونه خشم و نارضایتی از سوی مشتریان خود پایان داده و به آنها برای برطرف
كردن مشكلات موجود اطمینان خاطر دهند، اما یافتن نقطهی پایان این گونه
نارضایتیها كار سادهای نیست. در زیر به بیان هفت روش و گفتار گوناگون
برای پاسخگویی به ناخوشایندترین موقعیتها میپردازیم:
فرونشاندن خشم مشتریان ناراضی
مواجهه و برخورد با یك مشتری ناراضی و
عصبانی، كابوسی است كه تمامی صاحبان كسب و كارها آن را تجربه میكنند.
زمانی كه اشتباه یا مشكلی در ارایهی خدمات یا محصولی رخ دهد، مشتریان
شكایتهای خود را آغاز میكنند. سپس خشم آنها اوج گرفته و تبدیل به فریاد
میشود.
اگرچه لازم است كه تمامی افرادی كه در كسب و كارهای كوچك هستند، به این
گونه خشم و نارضایتی از سوی مشتریان خود پایان داده و به آنها برای برطرف
كردن مشكلات موجود اطمینان خاطر دهند، اما یافتن نقطهی پایان این گونه
نارضایتیها كار سادهای نیست. در زیر به بیان هفت روش و گفتار گوناگون
برای پاسخگویی به ناخوشایندترین موقعیتها میپردازیم: